5240

برادرم افشین جان، مهندس عزیز من روزت مبارک عزیز دل خواهر

ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت و روز و ماه و سال میگذره ولی جای خالیت هیچوقت پر نمیشه...

گاهی تو حجم بزرگ غم و درد میگم باز خوبه نیستی این دردها و غمها روببینی افشین جان.... زندگی سخت میگذره و بر وفق مراد نیست....

برادرم روحت شاد

5120 روزه ندارمت برادرم....

پنجم آّبان روز شومی که تو رو ازمون گرفت....

دلم پره درده برادرم....

پنجم اسفند 1403

برادرم روزت تو آسمونها مبارک ....

روزت مبارک عزیز دل خواهر

4568 روزه از رفتنت میگذره داداش نازم...

افشین برادرم این روزا حالم خیلی بده.... دارم میترکم... نمیتونم با کسی بحرفم برای همه درد شدم... من اینو نمیخواستم... دوست داشتم ببینمت. دلم تنگ شده بود. دوست داشتم بیام پیشت. ولی حالا که شرایطش مهیا شده نمیتونم... نمیتونم... فکر بچه هام فکر بابا و مامان فکر آبجی ها و داداش دیوونه ام میکنه...

بچه هام.. فاطمه و نازنین نمیتونن بدون من.. سرنوشت مهریار هم مبهم میشه....

دوشنبه 27 فروردین 1403 جواب ام آرآی مغزم رو گرفتم... یادمه یه بار تو سال 93 و یه بار تو سال 97 گرفته بودم... اینبار امسال گرفتم دکتر با تزریق نوشت. چهارشنبه 29 فروردین 1403 بردم دکتر. تشخیص dva داد. ناهنجاری عروقی مغز.... که خونریزی کرده و هر لحظه ممکنه با سکته مغزی بیام پیشت...

دوستت دارم ولی نمیتونم بچه هامو تنها بزارم... همه خونواده فهمیدن و نگرانن.... حال بابا و مامان و آبجی و آبجی ها و داداش پره نگرانیه....

داداشی میخوام داد بزنم من میخوام زنده بمونم

میخوام بچه هام نجات بدم... دو تا دختر معصوم و مظلومم رو.... پسرم رو... آرزو داشتم پسری داشته باشم که بهش تکیه کنم.. و خلا عاطفی مرد زندگیم رو باهاش پر کنم... بره مدرسه برم دنبالش... کنارم بشینه تو ماشینم و من بدون ترس و استرس رانندگی کنم...

ولی هنوز پسرم بزرگ نشده. حتی حرف زدنشو ندیدم... نگران بودم اوتیسم داشته باشه. ولی نه میبینم پر محبته و متوجه هست....

دخترام ولی ضعیفن.... بعد من با این پدر که هیچ محبتی نداره و ماشینی هست که فقط خودشو دوست داره و خودش و راحتیش و جلب توجه کردنش براش مهمه چطوری میشه دخترامو بزارم...

دوست داشتم عروسیشونو و خوشبختیشونو ببینم.... وقتی بچه دار بشن نزارم تنهایی اذیت بشن... دوست داشتم همیشه کمکشون کنم...حتی تو نگهداری بچه هاشون... مدرسه هاشون... زندگیشون... داداشی جان برام دعا کن... بخاطر بچه هام... بخاطر بابا بخاطر مامان بخاطر داداشی بخاطر آبجی ث و بخاطر آبجی ها.... رفتن تو خیلی کشنده بود... سیزده سال گذشت تازه مامان و بابا علیرغم کلی مریضی آروم شدن... من به اندازه تو خوب نبودم داداشی.. ولی میدونم برام جوش میزنن....

برای بچه هام خیلی خیلی نگرانم... بدون من حتی تصورش سخته تو این دنیای سخت چطوری دووم بیارن... داداشی برام دعا کن بمونم تا بچه هام قوی بشن برام دعا کن تا بمونم و بزرگی و استقلالشونو ببینم...

برادرم میخواهم زنده بمونم... برام دعا کن... نباید ناراحت باشم ولی دست خودم نیست. اشکام میریزن خدایا من میترسمممم.... میترسم یهو صبح از خواب بلند نشم یهو ترس و جیغ نازنین و فاطمه ترس مهریار.... خدایا بخاطر مظلومیت و بی کسی بچه هام بهم رحم کن.........................................

4388 روز ناباورانه از رفتنت گذشت...

برادرم، دوازده سال از رفتنت گذشت.... دوازده سال شد که ندیدیمت... این سالگرد همه انگار داغشون بیشتر بود. این سالگرد همه بی تابتر بودن

نبودت خیلی خیلی حس شد... آبجی کوچیکه همونکه نگرانش بودی عروس شد

فاطمه که دوستش داشتی دانشگاه قبول شد... میدونم دعای خیر تو بود قبولیش. دو رقم آخر شماره دانشجوییش با شماره دانشجویی تو یکی بود اونو یه نشونه گرفتم به اینکه دعای تو بوده عزیزم... تو میدونستی شرایط سخت زندگیمونو و اینکه اون شرایط خوندن نداشت و پیدا نخواهد کرد

روحت شاد برادرم

افشینم، فاطمه روحیه اش هزار برابر بهتر شده و اینروزا خوشحاله

شب سالگردت حالمون خوش نبود... بعد دوازده سال یه چیزی منو کشوند سمت خونه ات... تموم بدنم میلرزید و گلوم خشک شده بود.... یهو دیدم جلو خونه تم

خدایا برادرم آخرین بار اینجا جون داده... تموم لحظات و خاطرات مرور شدن... نمیدونم چرا اینقدر سخته حتی الان که میخوام بنویسم... قلبم تند تند میزنه و احساس ضعف میکنم و گلوم خشک میشه....

افشین برادر خوبم خودت منو ببخش... همه کوتاهی هام.... همه نامهربونی هام... همه مشغله هامو

روحت شاد برادرم... امیدوارم تو اون دنیا به تموم آرزوهای قشنگت برسی برادرم... بلاگردونت بشم داداشی نازم

4151

افشین جان کم آوردم.... خسته شدم....

میدونی داشتم فکر میکردم با انتخاب اشتباهم باعث شدم از دستت بدم...

ولی این انتخاب هنوز دست از سرم برنمیداره دارم باعث نابودی دو تا گل زندگیم میشم...

خیلی خیلی ناراحتم

برادرم ممنونتم...

بالاخره بعد این همه مدت اومدی به خوابم....

بغلت کردم و بوسیدمت....

کاشکی خواب نبود و بیداری بود...

کاشکی....

افشین جان عزیز دل خواهر خیلی اتفاقا افتاد و نبودی...

برادرم جات خالی خالی بود و هست....

روحت شاد برادر خوبم

3689 روز بدون تو برادرم....

برادرم این روزا پر از تنش و پر از استرسم.... گاهی به تو فکر میکنم و چهره پر مهر و امیدت تو ذهنم میاد

تو خبرها شنیدم تو استانمون معدن طلا پیدا شده. نا خودآگاه یاد روزی میفتم که با علاقه و شوق بهم تو 

نقشه گوگل ارث چیزی رو پیدا کرده بودی که استادت تشویقت کرده بود و گفته بود آفرین به این علاقه و دقت..

یادمه گفتی باید رو این نقطه تحقیق بشه.. یادمه مسافت سنجی تا اون نقطه...

برادرم جات خالیه... خیلی خیلی خالیه... تو از اولین مهندسان معدن استان و دانشگاهمون بودی ولی افسوس و صد افسوس

برادرم معذرت میخوام بعد از تو ادامه دادم و ادامه دادم....  برادرم با بچه ای که تا چند روز دیگه قراره به دنیا بیاد از تو میگم...از تو که اگه روحش الان میتونه تو رو ببینه به جای من ببوسه و زیارتت کنه...

برادر نازم افشین جان خیلی خیلی دلتنگتم.... خیلی بهت نیاز دارم عزیز دل خواهر...

روحت شاد برادر مظلومم...

....

برادرم، افشین جان دلتنگتم... برادرم نیستی این روزها رو ببینی... دنیا زیادی تغییر کرده

بی تو من ادامه دادم.... واقعا معذرت عزیز دل خواهر.... 

3440 روز بعد از تو دوباره ...... و این باعث میشه فکر کنم ادامه رو... 

برادرم معذرت میخوام...

3408

برادرم روزت مبارک

امروز پنجم اسفند و روز مهندس هست. مهندسم، برادرم، عزیز دل خواهر روزت مبارک... روحت در آرامش

چقدر سخته تموم هدیه ات برای عزیزت فاتحه و گفتن روحت شاد باشه...

استوری های واتساپ رو میبینم... 

کاشکی بودی و منم وضعیت میزاشتم برادرم مهندسم روزت مبارک... 

تو این روز نمیشه حتی اسم مهندس رو گرفت... چون یه جور نمک رو زخم بابا و مامان پاشیدنه..

افشین جان برادر ناز و مهربونم روحت شاد....