1826

امروز پنجم آبانه.... وقتی حس میکنم چه خاکی بر سرم شده دیوونه میشم....

و باز حتی نتونستم بیام سر مزارت..... این دومین سالی هست که نمیشه بیام.....

1825

چهارم آبان سال نود این موقه ها در چه حالی بودی برادرم..... تنهایی دلگیرت کرده بود....

این هفته از شنبه اش تو فکر چهارشنبه بودم.... سی دی خانوادگی رو یه بار مرور کردم.... حرف زدنت.... درس خوندنت.... کنار بابا بزرگ بودنت.... باورم نمیشه اصلا زیر خاک باشی...

دنیا دنیا حرف دارم باهات برادرم....

افشینم روحت شاد...

1822

سرمای هوای این روزاااا..... مثه اون روزاست..... برادرم ... افشینم..... دلتنگتم.... چشامو میبندم و چشای قشنگتو و لبخندت رو حس میکنم...

چهارشنبه پنجم آبانه.... سالگرد رفتنت.... افشین جان بعد از تو خیلی چیزا تغییر کرده..... کاش بودی برادرم...