سفر...

سفر....

 

 

شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی

 

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

 

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی

 

روی تموم حرفات یک دفعه پا گذاشتی

 

بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذازه

 

ابر کدوم اسمون رو تشنگیم بباره

 

بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته

 

جز یه نگاه خاموش  جز یه دل شکسته

 

بال و پرم بودی خبر نداشتی

 

تاج سرم بودی خبر نداشتی

 

سایه به سایه هرطرف که بودم

 

همسفرم بودی خبر نداشتی

 

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم

 

گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم

 

کوه غمو رو شونم دیدی و برنداشتی

 

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

 

اما خبر نداشتی

×××

عروسک

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت/کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت با تو می شد که صدام همه جا رو پر کنه/تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی/ کور وکر بازیچه ی باد مثل یک بادبادکی دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم /تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی/واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم /با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود/لحظه ی شناختن تو لحظه ی تموم شدن بود مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت/عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت.

....

دخترم با تو سخن میگویم.....

دخترم با تو سخن میگویم،


گوش کن با تو سخن میگویم،


زندگی در نگهم گلزاریست و تو با قامت چون نیلوفر شاخه پرگل این گلزاری،


من در اندام تو یک شاخه گل میبینم،


گل گیسو، گل لب، گل لبخند شباب،


من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم،


گل عفت، گل صد، رنگ امید


گل فردای بزرگ، گل فردای سپید،


میخرامی وتو را مینگرم،


چشم تو ایینه روشن فردای من است،


تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی،


راست چون شاخه سرسبز برومند شدی،


همچوپر غنچه درختی همه لبخند شدی،


دیده بگشای ودر اندیشه گل چینان باش


همه گلچین گل امروزند، همه هستی سوزند، کس به فردای گل باغ نمی اندیشد، انکه گرد همه گلها به هوس میچرخد،


بلبل عاشق نیست بلکه گلچین سیه کرداریست که سراسیمه دود ،پی گلهای لطیف،


تا یکی لحظه به چنگ ارد وریزد بر خاک، دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک،


تو گل شادابی، به ره باد مرو،غافل ار باغ مشو ،ای گل صد پر من


با تو در پرده سخن میگویم،گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ، گل پژ مرده نخندد بر شاخ ،


کس نگیرد زگل مرده سراغ.،


دخترم........با تو سخن میگویم،عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست و تو چون قطعه الماس درشتی،کمیاب،


گردن اویز بر این زنجیری تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب،


بر خود از رنج نپیچم همه روز، دیده از خواب بپوشم همه شام،


دخترم گوهر من،گوهرم، دختر من


تو که تک گوهر دنیای منی، دل به لبخند حرامی مسپار ، دزد را دوست مخوان،


چشم امید بر ابلیس مدار، دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند،


همه گوهر شکنند، دیو کی ارزش گوهر داند،نه خردمند بود، انکه اهریمن را،


از سر جهل سلیمان خواند.


دخترم ، ای همه هستی من، تو چراغی ، تو چراغ همه شبهای منی،به ره باد مرو ،


 تو گلی دسته گلی ، صد رنگی


پیش گلچین منشین، تو یکی گوهر تابنده بی مانندی،


خویش را خوار مبین ،


اری ای دخترکم ای سرا پا الماس،


ز حرامی بهراس ،


قیمت خود مشکن، قدر خود را بشناس


سراینده: مهدی سهیلی


نامه چارلی به دخترش

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار

 کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .

من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان

 من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در

 پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که

گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬

برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير

خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر

قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت

 هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .

 من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز

 به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار

در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم ب

ه روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟

 اين دختر همان دلقک پيره .

  اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت

تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی .

این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو

. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با

پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬

در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬

به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم،

ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه،

هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس

  قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 شنيدنی است‌:

 داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و 

 می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

 چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن

 دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه

 رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد .

 داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام

من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين

را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان

 ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬

 بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس

بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده

خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬

بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

 گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی

يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ،

 نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش

بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به

حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ،

گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را

خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از

نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن .

 آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ،

 هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ،

 ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ،

 همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر

. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست .

 این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون

این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و

همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه

 می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان

 بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند .

 شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی

خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬

 این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ،

به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر

از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است .

 کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند .

به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر

و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست

 که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد

 که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد .

 مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
 

دلم میگیرد وقتی:

سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛

در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:

« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ 

ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»

والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.

پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد.

او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و

يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد.

بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»

والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما

بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم

كه جايي براي زندگي پيدا كند. پسر گفت:

نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»

والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب

دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم

و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند.

بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.

دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.

چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان

در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به

خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو

مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.

آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند.

فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت.


عميق ترين درد زندگي مردن نيست .

بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

چه کسي خواهد ديد

مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا

با تو چه کس میگوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را کاش می دیدم

شانه بالازدنت را (بی قید ) و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

دختر جوانی برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل می شود.

پس از دو ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند.

به این مضمون :

لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه دهم.

و باید بگویم در این مدت ده باربه تو خیانت کردم.و می دانم که نه تو و نه

من شایسته این وضع نیستیم . من را ببخش و عکسی را که به تو دادم برایم

بفرست .

                              با عشق  : روبرت

دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد از همه دوستان و همکارانش می

خواهد که عکسی از برادر؛ نامزد ؛ پسرعمو ؛ پسردایی ...خودشان به

او قرض دهند. و همه آن عکس ها را که ۵۶ تا بودند با عکس روبرت

نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست

می کند به این مضمون :

روبرت عزیز ؛ مرا ببخش ؛ اما هرچه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم.

لطفا عکس خودت را از میان عکس های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من

برگردان .

 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد

کاملا از او نا امید شده بود از کسی که آنقدر دوستش داشت و فکر می کرد

که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت

دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود

همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود

که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود

حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید

پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش

یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن

آنها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد

او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش

که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق

دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد

زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود

ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که آدمهایی مثل

آن غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه

حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر

به پیشش برود و یا پسر خا له اش با آن همه احساس و ابراز محبت

و آنوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود

در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را

که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود

 پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

و....

باز با ان دیگری دیدم تورا جای قهرو اخم خندیدم تورا

بازگفتی اشتباهت دیده ام گفتمت باشد بخشیدم تورا

بازهم این قصه ات تکرار شد بارقیبان رفتنت انکارشد

انقدر کردی که دیگر قلب من از تو و از عشق تو بیزار شد

ان رقیبان یک شبت میخواستند ذره ذره پاکی ات میکاستند

شب به مهمانخانه ات مهمان شدند صبح اما ازبرت برخواستند

امدی گفتی پشیمانی دگر زین پس اما پاک میمانی دگر

گفتمت توبه به گرگان چاره نیست گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تورا اخم وا کردم وخندیدم تورا

زین حکایت ساعتی نگذشت تا باز با ان دیگری دیدم تورا!!!!!!

درد دل

عشق آنست که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد.