بسوز ای شمع و ما را هم بسوزان

که من از شعله پروایی ندارم

یک شب تا سحر مهمان ما باش

که من امید فردایی ندارم

گلی گم کرده ام می جویم او را

به هر گل می رسم می بویم او را

اگر بینم گلم در این بیابان

به آب دیدگان می شویم او را

گل من یک نشانی در بدن داشت

یکی پیراهن کهنه به تن داشت