کاشکی میتونستیم برگردیم به گذشته.... دلم خیلی هوای خونه ی بابا رو کرده.... اون روزایی که وقتی میومدی،  

بابا بزرگ میومد دیدنت.... 

میگفت مهندس کجاست.... یادته، هر بار که میومدی، میگفتی من برم دیدن بابابزرگ، قبل از اینکه اون بیاد دیدنم... 

ولی همیشه اون غافلگیرت میکرد.... زودتر از اینکه فک کنی میومد.... خوشحالیت یادمه.... خنده هات.... 

خوشحالی بابابزرگ.... حتی تو ذهنم میاد طرز نشستنتون.... تو و بابا و بابابزرگ و مامان و بچه ها.... 

همه ی اون روزا کاشکی برمیگشت... 

بابا بزرگ رفت.... و تو هم در نهایت ناباوریمان رفتی دیدنش.... خیلی زود... قبل از اینکه ما سیر ببینیمت....  

حتی قبل از اینکه بابا و مامان رو ببینی.... 

قبل از اومدنت رفتی دیدنش.... 

و هنوزم چشم بابا به راهه... هنوز هم هر صدای زنگی دلشو به لرزه میاره... نکنه تو باشی..... 

هنوز هم مامان وقتی سفره رو پهن میکنه، به فکر توست.... هنوزم سهم تو میزاره، میگه شاید بیایی..... 

افشین جان، برادر مهربونم نمیدونم الان در چه حالی... ولی ما... حال هیچکدوممون خوب نیس.... 

همه مون کم داریمت.... خیلی کم.... میخندیم... نفس میکشیم... اما درد نبودنت رو تو عمق وجودمون 

حس میکنیم.... هیچوقت فراموشت نمیکنیم..... هیچوقت.... 

دلم برای بابا بزرگ هم تنگ شده...