1452
سردی هوا و دلتنگی زیاد و رسیدن به پنجم آبان .....
سال 1390 این روزا حالت خوب بود برادرم.... این روزا برنامه رفتن به خونه بابا رو میچیدیم....
اما حالا تو نیستی و من برای سالگردت رفتن خونه بابا رو فکر میکنم////
از خدا گله دارم.... چرا باید پدر من، مادر من با اینهمه غصه داغ تو رو تو قلب داشته باشن...
چرا باید پدر من و مادر من بزرگترین آرزوشون مرگ باشه....
چرا باید با هر شباهتی و هر خاطره ایی بشکنن...
خدایا ازت گله دارم و با ایمان کامل میگم به عدالتت شک دارم....
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۴ ساعت 9:5 توسط فروغی دیگر
|
دلتنگی هایم برای عزیز از دست رفته ام.... برادرم افشین جان