سردی هوا و دلتنگی زیاد و رسیدن به پنجم آبان .....

سال 1390 این روزا حالت خوب بود برادرم.... این روزا برنامه رفتن به خونه بابا رو میچیدیم....

اما حالا تو نیستی و من برای سالگردت رفتن خونه بابا رو فکر میکنم////

از خدا گله دارم.... چرا باید پدر من، مادر من با اینهمه غصه داغ تو رو تو قلب داشته باشن...

چرا باید پدر من و مادر من بزرگترین آرزوشون مرگ باشه....

چرا باید با هر شباهتی و هر خاطره ایی بشکنن...

خدایا ازت گله دارم و با ایمان کامل میگم به عدالتت شک دارم....