برادرم افشین جان. روزهای بدون تو میگذرند... وقتی فکر میکنم اینهمه روز بدون تو رو سپری کردم و هنوز تو همون شهر و همون کوچه ها و خیابان و بازار نفس میکشم از خودم بیزار میشم...

هر روز از زیباشهر از جاییکه بوی تو رو داره میگذرم.... از خودم بدم میاد که بودی در کنارم اما حواسم نبود....

هر حرفم، هر عکس العملم قلبت رو آزرده میکرده و اما به رویم نمیاوردی.... آخه تو چقدر صبور بودی داداشم....

از این دنیا متنفرم... دنیای بی وفا.... آخر زندگی چیه...آخر این روزهها...

امروز دلم گرفته... نمیدونم چرا... شاید بیشتر از همیشه نگران بابا و مامانم.... میترسم میترسم یه روزی باز مثه پنجم آبان نود برام رقم بخوره...

اون موقه چطور دووم آوردم....ته دلم خالیه.... نگرانم...

برادرم ببخش اگه باز دارم با نگرانیهام آزرده ات میکنم....

مواظب خودت باش... روحت شاد افشینم