این روزها به یاد تو...
کم کم به پنجم آبان سالگرد رفتنت نزدیک میشیم... این روزها بیشتر از هر زمانی سخت میگذره برادرم....
همه میگن این سردی بی سابقه الان دقیقا عین اون سال هست.... سال نود.... سالی که تو پرکشیدی.... انگار با هربار شنیدن این حرف تموم تنم میلرزه... به خودم میام میگم اینهمه سرد بود و من حتی اون موقع به فکر سردی نبودم...یادمه هنوز نرفته بودی خونه بابا برای خودت وسایل گرمایشی بیاری.... و من دیوانه و من حقیر نفهمیدم نفهمیدم نفهمیدم..... به خودم تلقین میکنم نه این سردی بی سابقه است.. و زمستون تو پاییز شده.... و اون موقع اینهمه سرد نبود.... ولی سرد بود که تو تموم دریچه های کولر اتاقتو برچسب زده بودی تا هوا نیاد.... ولی سرد بود هوا... هوای عاطفه من... من عاطفه نداشتم... من خواهر خوبی نبودم.... من بد بودم.. همونطور که الان مادر خوبی نیستم.. دختر و خواهر خوبی نیستم....
افشین جان برادرم معذرت میخوام.... برادرم روحت شاد...
دلتنگی هایم برای عزیز از دست رفته ام.... برادرم افشین جان