افشین جان برادر مهربانم مثل امروز تو این ساعت نفس میکشیدی... بودی... کاش تا امروز نفس میکشیدی... کاش تا امروز و فردا و فرداها نفس میکشیدی و بودی...

امروز پنجم آبان همون روز تلخیه که از فرداش دیگه نداشتیمت... از فرداش تکه ای از قلبمون مرد.... از فرداش دیگه شادی و امید برامون رنگ غم گرفت...

امسال از سی ام شهریور هوا سرد شده بود، بابا گفت این همون سرمایی بود که باعث شد تو دریچه های خونه تو ببندی و تو اون روز تلخ اکسیژن کم بیاری... بابا گفت بعد از پنجم هوا گرم میشه یه مدت.... به خودم میگفتم یعنی تلقین میکردم نه... این سردی فرق میکنه. این سردی زمستونه و دیگه گرم نمیشه... اون سردی تلخ کمتر بود، ولی امروز مثه همون روز تلخ سردی کمتر شده بود... و حرف بابا درست بود، میگن از فردا هوا گرم میشه... این یعنی دقیقا تکرار همون روزهایی که تو سپری کردی، با حس کردن این سردی بار عذاب وجدانم بیشتر و بیشتر میشه.... خدایا من چقدر کوتاهی کردم.... خدایا من برادرم رو تنها گذاشتم... خدایا چرا من اون روزها به فکر سرما خوردن داداشم نبودم... چرا از اینهمه بخاری اضافه یکی رو براش نبردم...آخه چرا من اینقدر بی خاصیت بودم...

واقعا واقعا ناراحتم... به خودم میگفتم هیچ زمستونی لباس گرم  نپوشم ولی نتونستم....ولی نتونستم....

واقعا از خودم بیزارم.... ولی مجبورم ادامه بدم. بخاطر دوتا دختر نازم... 

برادرم بخاطر همه کوتاهی هام ازت معذرت میخوام.... برادرم روحت شاد....