برای تنها بهانه زندگیم....
گریز و درد
رفتم،مراببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم،که داغ بوسه حسرت تورا
با اشک های دیده زلب شتشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
ازپرده خموشی و ظلمت،چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ساعت 14:15 توسط فروغی دیگر
|
دلتنگی هایم برای عزیز از دست رفته ام.... برادرم افشین جان