آرزو

شده با گفتن يك حرف ، شده با يك نگاه سرد

پشيمونم كن از رفتن ، يه كاري كن بگو برگرد...

 

يه كاري كن براي من ، واسه تقويم بي فردام

                                 براي من كه مي دوني بدون تو چقدر تنهام

 يه چيزهايي بگو از من نمي دونم

بگو ماهي

             بگو خوبي

                           بگو عشقي

                                         بگو تو بهترين راهي

 يه حرفايي بگو با من ، بگو تو قلبم آشوبه

                                   بگو حتي دروغ هاتم براي حال من خوبه...

 

برای تو...

.نگاه كن من كجا رسيده ام به كهكشان به بي كران،به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوج ها

مرا بشوي با شراب موج ها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مكن،مرا از اين ستاره ها جدا مكن...

دلتنگم....


گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم


وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ...


نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم


و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟

انتقام....

باز كن از سر گيسويم بند

پند بس كن، كه نمي گيرم پند

در اميد عبثي دل بستن

تو بگو تا به كي آخر، تا چند

 

 از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده لب هايم را

تا به كي در عطشي دردآلود

به سر آرم همه شب هايم را

 

خوب دانم كه مرا برده ز ياد

من هم از دل بكنم بنيادش

باده اي، اي كه ز من بي خبري

باده اي تا ببرم از يادش

 

شايد از روزنه چشمي شوخ

برق عشقي به دلش تافته است

من اگر تازه و زيبا بودم

او زمن تازه تري يافته است

 

شايد از كام زني نوشيده است

گرمي و عطر نفس هاي مرا

دل به او داده و برده است ز ياد

عشق عصياني و زيباي مرا

 

 گر تو داني و جز اينست، بگو

پس چه شد نامه، چه شد پيغامش

خوب دانم كه مرا برده ز ياد

زآنكه شيرين شده از من كامش

  

منشين غافل و سنگين و خموش

زني امشب ز تو مي جويد كام

در تمناي تن و آغوشي است

تا نهد پاي هوس بر سر نام

  

عشق توفاني بگذشته او

در دلش ناله كنان مي ميرد

چون غريقي است كه با دست نياز

دامن عشق ترا مي گيرد

 

 دست پيش آر و در آغوشش گير

اين لبش، اين لب گرمش اي مرد

اين سر و سينه سوزنده او

اين تنش، اين تن نرمش، اي مرد

....

زخم هر چه بیشتر باز شود         دیر تر خوب می شود

دفتر خاطراتم را می بندم           کنار پنجره می روم و نفس می کشم

 لعنتی هوا هم آلوده به خاطرات اوست....

تنهای بی سنگ صبور...


رفیق من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور

خونهء سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور ...

 

کاش.....

کاش مي دانستي

من سکوتم حرف است

حرف هايم حرف است

خنده هايم حرف است

کاش مي دانستي

مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم

کاش مي دانستي

کاش مي فهميدي

کاش و صد کاش نمي ترسيدي

که مبادا دل من پيش دلت گير کند

يا نگاهم تلي از عشق بدستان تو زنجير کند

من کمي زودتر از خيلي دير

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد

کاش مي دانستي

چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت

در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست

تازه خواهي فهميد

مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست

و به ناگاه چه زود دیر میشود..................

تنهایی ام رو دوست دارم....

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...



هرجائی

از پیش من برو که دل آزارم

ناپایدار و سست و گنه کارم

در کنج سینه یک دل دیوانه

در کنج دل هزار هوس دارم

قلب تو پاک و دامن من ناپاک

من شاهدم به خلوت بیگانه

تو از شراب بوسه من مستی

من سر خوش از شرابم و پیمانه

چشمان من هزار زبان دارد

من ساقیم به محفل سرمستان

تا کی ز درد عشق سخن گوئی

گر بوسه خواهی از لب من، بستان

عشق تو همچو پرتو مهتابست

تابیده بی خبر به لجن زاری

باران رحمتی است که می بارد

بر سنگلاخ قلب گنه کاری

من ظلمت و تباهی جاویدم

تو آفتاب روشن امیدی

برجانم، ای فروغ سعادتبخش

دیر است این زمان، که تو تابیدی

دیر آمدی و دامنم از کف رفت

دیر آمدی و غرق گنه گشتم

از تند باد ذلت و بدنامی

افسردم و چو شمع تبه گشتم

از راهی دور

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ء باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربهء پاهای سواران

تو به کس مهر نبندی ، مگر آندم

که ز خود رفته، در آغوش تو باشد

لیک چون حلقهء بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

کیست آنکس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی ؟

یا در آن خلوت جادوئی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویائی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشادم

در دلم بود که دلدار تو باشم

«وای بر من که ندانستم از اول»

«روزی آید که دل آزار تو باشم»

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی، نه پیامی، نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زآنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی

 

شعری برای تو

این شعر را برای تو میگویم

در یک غروب تنهء تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه لالائیست

در پای گاهوارهء خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

بگذار سایهء من سرگردان

از سایهء تو، دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما،نه غیر خدا باشد

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

میسایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را

آن داغ ننگ خورده که میخندید

بر طعنه های بیهده،من بودم

گفتم: که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که "زن" بودم

چشمان بیگناه تو چون لغزد

بر این کتاب درهم بی آغاز

عصیان ریشه دار زمانها را

بینی شگفته در دل هر آواز

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بیقدرتر ز خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

در آسمان تیره نمیبینم

نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من ز دانهء شبنمها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهرپاک حضرت مریم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستارهء طوفانست

پروازگاه شعلهء خشم  من

دردا،فضای تیرهء زندانست

من تکیه داده ام بدری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

میسایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را

با این گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که این جدال نه آسانست

شهر من وتو ، طفلک شیرینم

دیریست کاشانه شیطانست

روزی رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر این ترانهء دردآلود

جوئی مرا درون سخنهایم

گوئی بخود که مادر من او بود

قلبم ادامه خواهد داد...

iقلبم ادامه خواهد داد....    هر شب در رویا هایم....تو را می بینم .....احساست می کنم ..... اینگونه است که تو را می شناسم.......اینگونه باش (علیرغم  پیچ وخم های دور و فاصله کهکشان هایی که بین ماست ..... بیا و خودت را به تماشا بگذار اینگونه باش.....نزدیک ودور....هر کجا که باشی....ایمانم را از دست نخواهم دا د اگر چه شبها بسیار سختند ....ادامه خواهم داد(که)یکبار دیگر تو در را می گشایی و اینجا هستی.....اینجا در قلب من و قلب من ادامه خواهد داد. عشق تنها یکبار برای هر کس می آید .....و برای تمام عمرش میآید و نخواهد رفت تا  " ما  "   برویم ؟؟؟ عشق  همان بود که با تو ورزیدم ......حقیقت اینست.....همان یکبار و از آن پس بر آن  آویختم و تا همیشه.... همه زندگیم با آن  

عصیان

عصیان (بندگی)

بر لبانم  سایه ای از  پرسشی  مرموز

در  دلم  دردیست بی آرام  و هستی  سوز

راز  سرگردانی  این  روح   عاصی را

با  تو  خواهم  در  میان  بگذاردن، امروز

 گر چه  از درگاه خود می رانیم، اما

تا من  اینجا  بنده،  تو آنجا، خدا باشی

سرگذشت  تیرهء من،  سرگذشتی نیست

کز سرآغاز  و سرانجامش جدا باشی

 نیمه شب  گهواره ها  آرام می جنبند

بی خبر از  کوچ دردآلود انسانها

دست  مرموزی  مرا  چون  زورقی  لرزان

می کشد پاروزنان  در  کام  طوفانها

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی  بر فرازش  اشک  اختر ها

 وحشت  زندان  و برق  حلقهء زنجیر

داستانهایی  ز لطف ایزد  یکتا !

سینهء سرد  زمین و لکه های گور

هر  سلامی  سایهء تاریک  بدرودی

دستهایی خالی  و در آسمانی دور

زردی  خورشید بیمار تب آلودی

جستجویی بی سرانجام  و تلاشی  گنگ

 جاده یی ظلمانی   و پایی  به  ره  خسته

 نه نشان   آتشی  بر  قله های  طور

 نه جوابی  از  ورای  این  در  بسته

آه ... آیا  ناله ام ره می برد در  تو ؟

تا  زنی  بر  سنگ  جام خود پرستی  را

یک زمان  با من  نشینی ،  با  من خاکی

از  لب  شعرم  بنوشی درد  هستی را

 سالها  در  خویش  افسردم  ولی  امروز

شعله سان سر می کشم  تا  خرمنت  سوزم

یا خمش سازی  خروش بی شکیبم را

یا  ترا  من  شیوه ای  دیگر  بیاموزم

 دانم  از  درگاه خود می رانیم،  اما

تا من  اینجا  بنده،  تو آنجا،  خدا باشی

سرگذشت تیرهء من،  سرگذشتی نیست

کز سر آغاز و سرانجامش  جدا  باشی

 چیستم من؟   زاده  یک  شام  لذتباز

ناشناسی پیش میراند در این راهم

روزگاری  پیکری  بر پیکری پیچید

من  به  دنیا آمدم، بی آنکه خود خواهم

کی رهایم کرده ای ، تا  با  دوچشم  باز

 برگزینم   قالبی ، خود  از برای  خویش

تا دهم  بر  هر   که خواهم نام مادر را

خود  به  آزادی  نهم  در راه  پای خویش

من  به دنیا  آمدم تا  در  جهان  تو 

حاصل  پیوند  سوزان  دو تن  باشم

پیش از آن  کی  آشنا  بودیم  ما با هم ؟

من  به  دنیا  آمدم  بی  آن که  «من» باشم

روزها  رفتند  و  در چشم  سیاهی  ریخت

ظلمت  شبهای  کور  دیرپای  تو

روزها  رفتند  و آن  آوای  لالایی

مرد  و پر  شد  گوشهایم   از صدای  تو

کودکی  همچون  پرستوهای  رنگین بال

رو بسوی   آسمان های  دگر  پر زد

نطفه اندیشه  در مغزم  بخود  جنبید

میهمانی  بی  خبر انگشت  بر در زد

می دویدم  در  بیابان های  وهم  انگیز

می نشستم در  کنار  چشمه ها  سرمست

می شکستم   شاخه های  راز  را   اما

از  تن  این  بوته هر دم  شاخه ای می رست

راه  من تا  دور دست  دشت ها می رفت

من  شناور در شط  اندیشه های  خویش

می خزیدم  در دل   امواج  سرگردان

می گسستم بند  ظلمت را  ز پای خویش

عاقبت روزی  ز خود  آرام  پرسیدم

چیستم من؟  از  کجا   آغاز می یابم ؟

گر سرا پا  نور  گرم  زندگی  هستم

از  کدامین  آسمان  راز می تابم

از  چه  می اندیشم   اینسان  روز  و شب  خاموش ؟

دانه  اندیشه را  در  من  که  افشانده است ؟

چنگ در دست  من  و  من چنگی  مغرور

یا به  دامانم  کسی  این  چنگ  بنشانده است ؟

گر  نبودم  یا  به  دنیای  دگر  بودم

باز آیا  قدرت   اندیشه ام می بود ؟

باز  آیا  می توانستم  که  ره  یابم

در  معماهای  این  دنیای  رازآلود ؟

 ترس ترسان در  پی  آن   پاسخ  مرموز

سر نهادم  در  رهی تاریک و پیچاپیچ

سایه  افکندی  بر آن  پایان  و  دانستم

پای تا  سر  هیچ هستم، هیچ  هستم ،  هیچ

 سایه  افکندی  بر آن  «پایان» و در دستت

ریسمانی  بود  و آن سویش  به گردنها

می کشیدی  خلق را  در کوره راه  عمر

چشمهاشان خیره  در تصویر  آن دنیا

می کشیدی  خلق را  در راه  و می خواندی

آتش  دوزخ  نصیب کفر گویان باد

هر  که  شیطان  را به جایم  بر گزیند  او

آتش  دوزخ   به  جانش   سخت  سوزان باد

خویش  را ‌آینه ای  دیدم  تهی  از  خویش

هر  زمان  نقشی در آن  افتد  به  دست تو

گاه   نقش  قدرتت، گه  نقش بیدادت

گاه  نقش  دیدگان  خودپرست تو

گوسپندی  در میان  گله  سرگردان

آنکه  چوپانست  ره  بر  گرگ  بگشوده !

آنکه چوپانست   خود سرمست   از این  بازی

می  زده  در گوشه  ای آرام  آسوده

می کشیدی   خلق  را  در راه  و می خواندی

«آتش  دوزخ  نصیب  کفرگویان  باد

هر  که   شیطان را به  جایم  برگزیند، او

آتش  دوزخ به  جانش  سخت  سوزان  باد .»

 آفریدی  خود تو  این  شیطان  ملعون  را

عاصیش  کردی  او را  سوی  ما راندی

این تو بودی، این تو بودی کز یکی  شعله

دیوی   اینسان  ساختی، در  راه  بنشاندی

مهلتش  دادی که  تا دنیا   به جا باشد

با سرانگشتان شومش  آتش  افروزد

لذتی  وحشی شود   در  بستری   خاموش

بوسه  گردد  بر  لبانی  کز  عطش  سوزد

هر چه زیبا  بود بی رحمانه   بخشیدیش

شعر شد، فریاد  شد،  عشق  و  جوانی شد

عطر  گل ها   شد  به روی  دشت ها  پاشید

رنگ دنیا   شد  فریب زندگانی  شد

موج  شد بر دامن  مواج  رقاصان

آتش  می شد  درون  خم  به  جوش  آمد

آن چنان  در  جان می خواران   خروش  افکند

تا  ز هر ویرانه  بانگ  نوش نوش آمد

 نغمه  شد  در پنجه چنگی  به خود  پیچید

لرزه  شد   بر سینه های  سیمگون  افتاد

خنده شد   دندان   مه رویان  نمایان  کرد

عکس ساقی شد  به  جام واژگون   افتاد

 سحر  آوازش  در  این شب های  ظلمانی

هادی  گم کرده   راهان  در بیابان  شد

بانگ  پایش در دل   محراب ها رقصید

برق چشمانش   چراغ رهنورردان   شد

 هر چه  زیبا  بود بی رحمانه  بخشیدیش

در ره زیبا پرستانش  رها  کردی

آن گه  از  فریاد های  خشم  و قهر خویش

گنبد مینای  ما  را پر صدا کردی

چشم ما  لبریز  از آن  تصویر افسونی

 ما به پای   افتاده  در راه سجود  تو

رنگ  خون گیرد  دمادم   در نظرهامان

سرگذشت  تیرهء  قوم  «ثمود» تو

 خود نشستی   تا  بر آنها  چیره شد  آنگاه

چون  گیاهی  خشک  کردیشان  ز  طوفانی

تندباد خشم  تو  بر  قوم  لوط آمد

سوختیشان، سوختی  با برق سوزانی

وای  از این بازی، از  این  بازی  درد آلود

از  چه ما را   این چنین   بازیچه  می سازی ؟

رشتهء  تسبیح   و در دست  تو  می چرخیم

گرم  می چرخانی و  بیهوده می تازی....!

چشم  ما تا در دو چشم  زندگی  افتاد

با  «خطا»، این  لفظ  مبهم، آشنا گشتیم

تو خطا را آفریدی، او به خود جنبید

تاخت   بر ما، عاقبت  نفس  خطا  گشتیم

گر تو  با  ما  بودی  و  لطف   تو با  ما  بود

هیچ شیطان  را به  ما  مهری و راهی بود ؟

هیچ در  این روح   طغیان  کردهء  عاصی

زو  نشانی  بود  یا  آوای  پایی  بود ؟

 تو  من  و ما  را  پیاپی  می کشی  در گود

تا بگویی  می توانی   این چنین  باشی

تا  من  و ما  جلوه  گاه قدرتت باشیم

بر  سر ما  پتک  سرد  آهنین باشی

چیست   این  شیطان  از  درگاهها  رانده ؟

در سرای   خامش  ما  میهمان  مانده

بر اثیر  پیکر   سوزنده اش  دستی

عطر  لذت های   دنیا  را بیافشانده

چیست  او، جز  آن چه   تو  می خواستی   باشد ؟

تیره  روحی، تیره  جانی،  تیره  بینایی

 تیره  لبخندی  بر آن لب های  بی  لبخند

تیره  آغازی، خدایا،  تیره  پایانی

میل او کی  مایهء  این هستی  تلخست ؟

رأی  او  را  کی  از  او  در کار پرسیدی ؟

گر  رهایش  کرده  بودی   تا  بخود  باشد

هرگز   از او  در جهان   نقشی  نمی دیدی

ای  بسا   شب ها   که در  خواب  من آمد  او

چشمهایش  چشمه های  اشک  و خون  بودند

سخت  می نالیدند و می دیدم  که  بر لبهاش

ناله هایش  خالی  از  رنگ و فسون  بودند

شرمگین   زین نام  ننگ  آلودهء رسوا

گوشه یی  می جست  تا از  خود رها  گردد

پیکرش   رنگ  پلیدی  بود  و  او  گریان

قدرتی  می خواست   تا  از  خود  جدا  گردد

ای  بسا  شب ها  که  با  من  گفتگو می کرد

گوش من  گویی  هنوز از ناله  لبریز  است :

شیطان : تف  بر این  هستی،   بر این  هستی دردآلود

تف  بر این  هستی  که  اینسان  نفرت انگیزست

خالق  من  او،  و  او  هر دم  به گوش  خلق

از چه  می گوید  چنان  بودم،   چنین  باشم ؟

من  اگر  شیطان  مکارم  گناهم  چیست ؟

او  نمی خواهد که  من  چیزی  جز این  باشم

دوزخش  در  آرزوی  طعمه یی  می سوخت

دام  صیادی  به  دستم  داد  و رامم کرد

تا  هزاران طعمه  در  دام  افکنم،  ناگاه

عالمی  را  پرخروش  از  بانگ  نامم  کرد

دوزخش  در  آرزوی   طعمه یی  می سوخت

منتظر،  برپا،    ملک های   عذاب  او

نیزه های  آتشین  و خیمه های  دود

تشنه  قربانیان بی  حساب  او

میوه  تلخ  درخت  وحشی  زقوم

همچنان  بر شاخه ها افتاده بی حاصل

آن  شراب  از  حمیم  دوزخ  آغشته

ناز ده کس  را  شرار  تازه ای  در  دل

دوزخش  از  ضجه های  درد  خالی  بود

دوزخش  بیهوده  می تابید   و  می افروخت

تا به  این بیهودگی  رنگ دگر  بخشد

او  به  من  رسم  فریب  خلق را  آموخت

من  چه  هستم؟ خود  سیه روزی که  بر پایش

بندهای  سرنوشتی   تیره  پیچیده

ای  مریدان  من،  ای  گمگشتگان  راه

راه ما را   او  گزیده،  نیک  سنجیده

ای  مریدان  من،  ای  گمگشتگان  راه

راه،  راهی  نیست   تا راهی به او  جوییم

تا به کی در  جستجوی راه می کوشید ؟

راه  ناپیداست،  ما  خود  راهی اوییم

  ای  مریدان  من، ای نفرین او  بر  ما

ای  مریدان  من، ای  فریاد ما  از  او

ای  همه  بیداد  او،  بیداد او  بر ما

ای  سراپا  خنده های  شاد ما از  او

ما  نه  دریاییم  تا خود، موج  خود  گردیم

ما  نه طوفانیم  تا  خود، خشم   خود باشیم

ما که از چشمان  او بیهوده  افتادیم

از  چه  می کوشیم   تا  خود   چشم خود  باشیم ؟

ما  نه آغوشیم،   تا از  خویشتن   سوزیم

ما  نه آوازیم   تا از  خویشتن  لرزیم

ما  نه  «ما» هستیم   تا  بر  ما  گنه  باشد

ما  نه  «او» هستیم   تا از خویشتن  ترسیم

ما  اگر  در  دام  نا افتاده  می رفتیم

دام  خود  را  با  فریبی   تازه  می  گسترد

او برای  دوزخ  تبدار  سوزانش

طعمه هایی  تازه  در هر  لحظه  می پرورد

ای  مریدان  من،  ای  گمگشتگان  راه

من  خود  از این  نام  ننگ  آلوده بیزارم

گر  چه  او  کوشیده  تا  خوابم  کند،  اما

«من  که  شیطانم، دریغا،  سخت  بیدارم »

ای  بسا   شبها  که من با  او   در آن  ظلمت

اشک باریدم،  پیاپی   اشک  باریدم

ای  بسا  شبها   که  من  لب های   شیطان را

چون  ز گفتن مانده  بود،  آرام  بوسیدم

ای  بسا   شبها   که بر آن  چهرهء  پرچین

دست هایم   با  نوازش  ها  فرود  آمد

ای  بسا  شب ها  که تا آوای  او  برخاست

زانوانم   بی تأمل  در سجود  آمد

ای  بسا شب ها  که  او  از  آن  ردای  سرخ

آرزو می کرد   تا  یک  دم   برون  باشد

آرزو  می کرد   تا روح  صفا  گردد

نی  خدای  نیمی  از  دنیای  دون باشد

بارالها  حاصل  این  خود پرستی  چیست ؟

«ما  که  خود افتادگان  زار  مسکینیم»

ما  که جز   نقش  تو  در  هر  کار و  هر پندار

نقش  دستی ، نقش  جادویی  نمی بینیم

ساختی  دنیای  خاکی  را  و میدانی

پای  تا  سر  جز  سرابی ، جز  فریبی  نیست

ما عروسکها،  و  دستان  تو  دربازی

کفر  ما،  عصیان  ما،  چیز  غریبی  نیست

شکر گفتی   گفتنت، شکر  ترا  گفتیم

لیک دیگر   تا  به  کی  شکر  ترا گوییم ؟

راه  می بندی  و  می خندی  به  ره پویان

در کجا هستی ، کجا، تا در  تو ره جوییم؟

ما  که  چون مومی  به دستت   شکل میگیریم

پس  دگر   افسانه  روز  قیامت  چیست ؟

پس  چرا  در  کام  دوزخ  سخت  می سوزیم ؟

این  عذاب   تلخ و  این رنج  ندامت  چیست ؟

این  جهان  خود دوزخی  گردیده   بس  سوزان

سر  به سر  آتش،  سراپا  ناله های  درد

پس  غل  و  زنجیرهای   تفته  بر پا ها

از  غبار   جسمها،  خیزنده   دودی سرد

خشک و  تر با  هم  میان   شعله ها  در سوز

خرقه  پوش   زاهد  و  رند  خراباتی

می فروش  بیدل   و  میخواره سرمست

ساقی  روشنگر  و پیر سماواتی

 این  جهان  خود دوزخی  گردیده  بس  سوزان

باز  آنجا  دوزخی  در  انتظار  ماست

بی  پناهانیم  و  دوزخبان  سنگین دل

هر  زمان   گوید  که  در  هر کار   یار  ماست !

یاد  باد آن پیر  فرخ رای   فرخ پی

آن که   از  بخت  سیاهش   نام  «شیطان» بود

آن  که  در  کار  تو  و  عدل   تو حیران  بود

هر چه او  می گفت، دانستم،  نه  جز  آن بود

این  منم  آن بندهء عاصی  که نامم را

دست  تو با زیور  این گفته ها آراست

وای  بر  من، وای  بر عصیان  و  طغیانم

گر بگویم،   یا نگویم،  جای  من  آنجاست

باز  در  روز   قیامت  بر من ناچیز

خرده  می گیری   که  روزی   کفر گو  بودم

در  ترازو  می نهی  بار  گناهم  را

تا  بگویی  سرکش  و  تاریک  خو  بودم

کفه ای  لبریز  از  بار گناه  من

کفهء  دیگر  چه  ؟  می پرسم  خداوندا

چیست  میزان  تو   در این  سنجش  مرموز ؟

میل دل  یا سنگ های  تیرهء  صحرا؟

خود چه  آسانست  در آن  روز هول انگیز

روی  در  روی   تو   از  خود  گفتگو کردن

آبرویی  را  که  هر دم  می بری  از  خلق

در ترازوی تو نا گه  جستجو کردن !

 در  کتابی،  یا  که  خوابی، خود نمی دانم

نقشی  از  آن  بارگاه  کبریا دیدم

تو به  کار داوری  مشغول  و صد افسوس

در ترازویت  ریا دیدم،  ریا  دیدم

خشم  کن،   اما ز  فردایم   مپرهیزان

من   که فردا   خاک  خواهم  شد،   چه پرهیزی

خوب  می دانم  سر انجامم   چه خواهد  بود

تو  گرسنه،  من،  خدایا،   صید  ناچیزی

تو گرسنه،  دوزخ آنجا   کام  بگشوده

مارهای  زهرآگین،  تک درختانش

از  دم آنها   فضا ها تیره  و  مسموم

آب  چرکینی  شراب  تلخ  و  سوزانش

در پس  دیوارهایی  سخت  پا برجا

«هاویه»  آن آخرین  گودال  آتشها

خویش  را گسترده   تا  ناگه  فرا گیرد

جسم های خاکی و بی حاصل   ما  را

کاش  هستی  را به  ما هرگز  نمی دادی

یا  چو  دادی  ‚ هستی  ما هستی  ما بود

می چشیدیم این  شراب   ارغوانی را

نیستی  ‚ آن گه ‚  خمار  مستی  ما  بود

سال ها  ما  آدمک ها   بندگان  تو 

با هزاران   نغمهء  ساز  تو   رقصیدیم

عاقبت  هم  ز  آتش  خشم  تو می سوزیم

معنی  عدل   تو را  هم  خوب فهمیدیم

تا  تو را  ما  تیره   روزان  دادگر  خوانیم

چهر   خود را   در  حریر   مهر  پوشاندی

از بهشتی   ساختی  افسانه ای  مرموز

نسیه دادی، نقد  عمر  از  خلق  بستاندی

گرم از   هستی  ‚  ز هستی ها  حذر کردند

سالها  رخساره  بر  سجاده  ساییدند

از تو  نامی  بر  لب   و  در عالم رویا

جامی   از  می   چهره ای  ز  آن   حوریان  دیدند

 هم شکستی  ساغر  «امروزهاشان» را

هم به  «فرداهایشان» با  کینه خندیدی

گور  خود  گشتند   و  ای  باران  رحمتها

قرن ها  بگذشت و  بر آنان  نباریدی

از چه می گویی  حرامست  این  می  گلگون؟

در بهشت  جوی ها   از می  روان  باشد

 هدیهء  پرهیزکاران  عاقبت  آنجا

حوری یی  از  حوریان  آسمان  باشد

می فریبی   هر  نفس  ما را به  افسونی

می کشانی  هر  زمان   ما را به دریایی

در  سیاهی های  این  زندان  می افروزی

گاه  از  باغ  بهشتت  شمع  رویایی

ما  اگر در این جهان  بی  در  و  پیکر

خویش  را  در  ساغری   سوزان  رها  کردیم

بارالها،  باز  هم  دست تو  در  کارست

از  چه  می گویی   که  کاری  ناروا  کردیم؟

در  کنار  چشمه های  سلسبیل  تو

ما نمی خواهیم   آن خواب  طلایی را

سایه های   سدر و   طوبی   ز  آن  خوبان  باد

بر تو  بخشیدیم  این  لطف  خدایی را

حافظ،  آن پیری  که  دریا   بود و دنیا  بود

بر «جوی»  بفروخت   این باغ  بهشتی  را

من که  باشم  تا  به جامی  نگذرم  از  آن ؟

تو  بزن   بر نام  شومم  داغ زشتی  را

چیست این  افسانهء  رنگین  عطرآلود ؟

چیست  این  رویای  جادوبار سحر  آمیز؟

کیستند   این حوریان،   این خوشه های  نور ؟

جامه هاشان   از  حریر   نازک  پرهیز

 کوزه ها  در دست   و  بر آن  ساق های  نرم

لرزش   موج  خیال  انگیز دامان ها

می خرامند   از   دری  بر درگهی  آرام

سینه هاشان  خفته  در آغوش  مرجانها

آب ها  پاکیزه  تر از قطره های  اشک

نهرها   بر سبزه های   تازه  لغزیده

میوه ها   چون  دانه های  روشن یاقوت

گاه  چیده، گاه  بر  هر شاخه  ناچیده

سبز  خطانی  سرا پا   لطف  و  زیبایی

ساقیان  بزم  و  رهزن های  گنج  دل

حسنشان   جاوید   و چشمان  بهشتی ها

گاه  بر  آنان   گهی  بر  حوریان  مایل

قصر ها  دیوارهاشان   مرمر مواج

تخت ها،  بر پایه هاشان   دانهء الماس

پرده ها  چون  بالهایی  از  حریر  سبز

از  فضاها می ترواد  عطر  تند یاس

ما در   اینجا  خاک  پای  باده  و معشوق

ناممان   میخوارگان  راندهء  رسوا

 تو  در  آن  دنیا  می و معشوق  می بخشی

مؤمنان  بی گناه  پارسا خو  را

آن  گناه   تلخ  وسوزانی   که در راهش

جان ما را  شوق   وصلی  و شتابی  بود

در بهشت   ناگهان  نام  دگر بگرفت

در بهشت،   بارالها،  خود  ثوابی  بود

هر چه داریم از تو داریم،   ای که  خود  گفتی

 : « مهر  من  دریا  و  خشمم  همچو  طوفانست

هر که  را  من   خواهم   او   را تیره دل سازم

هر  که را من  برگزینم، پاک دامانست .»

پس  دگر  ما  را   چه  حاصل  زین عبث  کوشش

 تا درون  غرفه های  عاج ره یابیم

 یا  برانی  یا  بخوانی ، میل  میل  تست

ما ز فرمانت   خدایا رخ نمی تابیم

تو چه  هستی   ای  همه  هستی  ما  از تو ؟

تو  چه  هستی ،  جز  دو دست  گرم  در بازی؟

دیگران  در  کار گل مشغول  و تو در  گل

می دمی - تا بندهء  سر گشته ای  سازی

 تو  چه  هستی،   ای  همه  هستی  ما  از  تو

جز  یکی   سدی   به راه  جستجوی  ما

گاه در چنگال   خشمت   میفشاریمان

گاه  می آیی  و  می خندی   به روی  ما

تو  چه  هستی ؟  بندهء  نام  و  جلال  خویش

دیده  در آینهء   دنیا   جمال   خویش

هر دم   این  آینه   را گردانده  تا بهتر

بنگرد   در  جلوه های  بی  زوال   خویش

برق  چشمان  سرابی،  رنگ  نیرنگی

شب های  شومی، ظلمت  گوری

شاید  آن  خفاش  پیر  خفته ای   کز  خشم

تشنه سرخی  خونی،  دشمن  نوری

خود پرستی  تو،  خدایا،   خود  پرستی   تو

کفر می گویم،   تو  خارم  کن،   تو  خاکم کن

با هزاران  ننگ  آلودی  مرا اما

گر  خدایی -در  دلم  بنشین  و  پاکم  کن

لحظه ای   بگذر  ز  ما  بگذار   خود باشیم

بعد از  آن  ما  رابسوزان   تا  ز «خود» سوزیم

بعد  از  آن   یا  اشک،  یا لبخند،   یا فریاد

فرصتی   تا  توشه  ره را  بیندوزیم

 

عصیان..

عصیان (خدائی )

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند

بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها

باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان

می کشد پاروزنان در کام توفان ها

چهره هائی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هائی بر فرازش اشک اخترها

وحشت زندان و برق حلقهءز نجیر

داستان هائی ز لطف ایزد یکتا

سینهء سرد زمین لکه های گور

هر سلامی سایهء تاریک بدرودd

دست هائی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

جستجوی  بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای این در بسته

می  نشینم خیره در چشمان تاریکی

می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟

همچو فریادی بپیچم در دل دنیا

چند روزی هم من عاصی خدا باشم

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی

کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود

من به این تخت مرصع شت می کردم

بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش

می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم

روی ویران جاده های این جهان پیر

بی ردا و بی عصای نور می رفتم

از من سایه در دل ها نمی افکند

عاصیان را وعدهء دوزخ نمی دادم

یا ره باغ ارم کوتاه می کردم

یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

گر خدا بودم دگر این شعلهء عصیان

کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت

ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد

پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

سینه ها را قدرت فریاد می دادم

خود درون سینه ها فریاد می کردم

هستی من گسترش می یافت در"هستی"

شرمگین هر گه "خدائی " یاد می  کردم

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام

کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد

آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت

تا که "هستی" در تن دیوارها می مرد

خانه می کردم میان مردم خاکی

خود به آنها راز خود را باز می خواندم

می نشستم با گروه باده پیمایان

شب میان کوچه ها آواز می خواندم

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت

مست از او در کارها تدبیر می کردم

می دریدم جامهء پرهیز را بر تن

خود درون جام می تطهیر می کردم

من رها می کردم این خلق پریشان را

تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند

جرعه ای از بادهء هستی بیاشامند

خویش را با زینت مستی بیارایند

من نوای چنگ بودم در شبستان ها

من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم

مسجد و می خانهء این دیر ویرانه

پر خروش از ضربه های روشن پایم

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستی

من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش

گوش بر فریاد خلق بینوای خویش

تا ببینم دردهاشان را دوایی هست

یا چه می خواهند آن ها از خدای خویش؟

 گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود

این جلال از جامه های چاک چاکم بود

عشق شمشیر من و مستی کتاب من

باده خاکم بود ،  آری ،  باده خاکم بود

ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم

سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نیست

خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور

زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست

زانکه نازیبد زبون را این خدائی ها

من کجا و زین تن خاکی جدائی ها

من کجا و از جهان ، این قتل گاه شوم

ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

می نشینم خیره در چشمان تاریکی

شب فرو می ریزد از روزن به بالینم

آه ، حتی در پس دیوارهای عرش

هیج جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

ای  خدا ، ای  خندهء  مرموز مرگ آلود

با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من

من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی

کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من

 

عصیان...

عصیان خدا

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم

سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنیا را ز روی خشم میگفتم

برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش

پنجهء خشم خروشانم را زیر و رو میریخت

دستهای خته ام بعد از هزاران سال خاموی

کوهها را در دهان باز دریاها فرو میریخت

میگشودم بند از پای هزاران اختر تبدار

میفاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها

میدریدم پرده های دود را تا در خرو باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

میدمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی

تا ز بستر رودها ، چون مارهای تشنه ، برخیزید

خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند

بادها را نرم میگفتم که بر شط شب تبدار

زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

گورها را میگشودم تا هزاران روح سرگردان

بار دیگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم

آب کوثر را درون کوزهء دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در کف،گلهء پرهیزکاران را

از چراگاه بهشت سبز دامن برون رانند

خسته از زهد خدائی،نیمه ب در بستر ابلیس

در سراشیب خطائی تازه میجستم پناهی را

میگزیدم دربهای تاج زرین خداوندی

لذت تاریک و دردآلود آغوش گناهی را

 

برای عزیز رفته از دست....

از برای تو عزیزم به کجا کوچ کنم

یاد  آن چهره زیبا چو فراموش کنم

تو که دیریست به قلبم هوس دیدن تو

گو چگونه آتش این واقعه خاموش کنم

زود بود از بر تو بال زدن در ره عشق

لب به گفتارگشا تاکه به دل گوش کنم

کفرباشد به خدا ورنه چه حاصل زفراق

ای برادر داغ تورا با چه فراموش کنم

میرود هرنفسم ازتن بی روح به آه

حسرتت رابه کدامین نگهت پوچ کنم

روز را دل به شب امید دهم تا که دمی

شاید از خواب به آغوش تو من کوچ کنم

روزگار ازپی نامردی خود زود گذشت

شرط باشدکه همه عمرسیه پوش کنم

یاد هر خنده تو گریه هر لحظه ماست

زهر این حادثه را گو که چسان نوش کنم

ماتمت حاصل عمری هوس و خاطره بود

آرزوهای  قشنگت  چو فراموش کنم

...

اونقدر برای فراموشیت داغونم. که اومدم این وبم رو به عشق تو بسازم. ولی میبینم نمیتونم. نمیتونم. غم نداشتنت خیلی بزرگه. خیلی بزرگه

برای تنها بهانه زندگیم....

گریز و درد

رفتم،مراببخش و مگو او وفا نداشت

 راهی بجز گریز برایم نمانده بود

 این عشق آتشین پر از درد بی امید

 در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 رفتم،که داغ بوسه حسرت تورا

 با اشک های دیده زلب شتشو دهم

 رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

 رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 رفتم، مگو، که چرا رفت، ننگ بود

 عشق من و نیاز تو  و سوز و ساز ما

 ازپرده خموشی و ظلمت،چو نور صبح

 بیرون فتاده بود به یکباره راز ما